طنز؛ ما زن‌های پیچیده – آخرین اخبار و اطلاعات روز دنیا

آرزو درزی در ستون طنز روزنامه قانون نوشت: اولین‌باری که به رفتارش شک کردم توی یک سفره‌خانه بودیم. پرسید نوشابه یا دلستر؟ گفتم هیچ کدوم و او با لبخند یک قوطی دلستر و یک قوطی نوشابه سفارش داد
چند ثانیه سکوت کرد و بعد با ناراحتی گفت: بابا شما زن‌ها خیلی پیچیده‌این! آدم هیچ وقت نمیفهمه واقعا چی میخواین. خودم تو تلگرام خوندم که زن‌ها هرچی میخوان برعکسش رو میگن! خودت نمیدونستی این‌رو؟ وقتی سطح مطالعه‌ات پایین باشه همین میشه دیگه!

آرزو درزی در ستون طنز روزنامه قانون نوشت: اولین‌باری که به رفتارش شک کردم توی یک سفره‌خانه بودیم. پرسید نوشابه یا دلستر؟ گفتم هیچ کدوم و او با لبخند یک قوطی دلستر و یک قوطی نوشابه سفارش داد. حتی چند دقیقه قبلش هم پرسیده بود فست فود یا برنج‌طوری؟ من گفته بودم فست‌فود و ما 20 دقیقه بعد توی سفره‌خانه‌ سنتی عمو جمشید و برادران به جز کریم نشسته بودیم.

وقتی چشمان سرخ از عصبانیت و رگ‌های برجسته‌ روی شقیقه و گلدان توی دستم را دید، خیلی تعجب کرد. گفت یعنی واقعا داشتی خفه می‌شدی؟! یعنی اون شب خوشحال نشدی که من در اتاق‌رو شکستم و اومدم پیشت که تنها نباشی؟! وایسا ببینم! نکنه تی‌شرت تو شلوارم دوست نداری! بابا من به خاطر تو همش دمپایی دستشویی رو خیس می‌کنم، فکر می‌کردم حالت تهوعت موقعی که چایی رو هورت می‌کشم هم از رو علاقه‌اس! فکر می‌کردم خفه شدن و کبود شدنت هم ناز و اداست!

بعد از همه آن اتفاقات، تصمیم گرفتم یک بار صاف و پوست‌کنده، باهم صحبت بکنیم و دقیقا ازش بپرسم چه مرگش است. سر میز شام نشسته بودیم و تا آمدم اولین جمله‌ام را بگویم، غذا پرید توی گلویم. شروع کردم به سرفه کردن اما راه نفسم باز نمی‌شد؛ نفسم بند آمده بود و کبود شده بودم، اشاره کردم که بزن پشتم دارم خفه میشم، اما او هیچ واکنشی نشان نداد، فقط لبخند زد و با همان طمانینه به شام خوردنش ادامه داد. با هر تلاش و بدبختی که بود خودم را از آن وضعیت نجات دادم، یک نفس عمیق کشیدم و با فریاد گفتم: «مشکلت با من چیه؟ چرا هرکاری من میگم برعکسش رو انجام میدی؟ هی میگم این کلاه قرمزی به درد سن تو نمیخوره گوش نمیدی!» گلدان روی میز را هم برداشتم که اگر باز به حرفم گوش نکرد تهدیدش کنم!

آن شب آن‌قدر عصبانی شدم که رفتم توی اتاق و در را روی خودم بستم و قفلش کردم و با فریاد تاکید کردم که می‌خواهم تنها باشم؛ گفت اوکی عزیزم، اما چند ثانیه بعد، در را با شانه‌اش شکست و به درون اتاق پرتاب شد؛ کمی لباس‌هایش را تکاند و با لبخند آمد روبه‌رویم نشست و چند ساعت از جایش تکان نخورد.

چند شب بعدش هم وقتی بهش گفتم خوشم نمی‌آید تی‌شرتش را بزند توی شلوار، گفت اوکی عزیزم، حالا لباس بپوش بریم یه دور بزنیم و من وقتی آماده شدم و از اتاق بیرون آمدم، دیدم خودش با یک تی‌شرت قرمز توی شلوار و یک لبخند، دم در منتظرم ایستاده.

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *